تبليغاتX
㋡ღ خاطرات يه دختر صورتي ㋡ღ - اولین تجربه ی رانندگی و آشپزی!

























㋡ღ خاطرات يه دختر صورتي ㋡ღ

دختر 16 ساله!

و
 

با سلام خدمت دوستان گرامي

 

امروز مورخ ۲۷/۳/۹۰ بنده اولين تجربه ي رانندكي و آشپزي خود را (الان

فعلش چی میشه؟!؟)...حالا به هر حال انجام دادم !


 

آری..بنده صبح که از خواب برخاستم رو به مامی خویش کردم که

مادر جان من هوس رانندگی کرده ام...ناگه صدای پدر از دوردست (دوردست

منظور حال است)

آمد که ابتدا بیا صبحانه ای بخور سفره را جمع کن سپس ظرف ها را بشور

بعد از آن برای رانندگی میرویم

من:جاااااااااااااااااااااااان؟طرف بشورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پدر:تنها راه رانندگیست

من چون میبایست به هوس خود میرسیدم (انسان های منحرف هوس = رانندگی)باید یکایک

کار ها را انجام میدادم

بنابراین بنده ابتدا املتی را که بابا جون درست کرده بود رو خوردم

چیقدم خوشمزه بودااااااااااااFace-tongue.svg

بعدش من برای اولین بار به تنهایی سفره را جمع نموده و برای شستن ظروف راهی اشپزخانه بشدم!Little girl

من در اشپزخانه:ماماااااااااااااااااان دستکش ها کوووووووووووو؟

مامان:همون جاس عزیزمSMirC-love.svg

من:اها دیدممممممممممممممم

بعـــــــــــــــــــــــله  اینجوری شد که بنده سعی در شستن ظروف کردمو

نهایت تلاشم این بود که خوب کارموو انجام بدم شستن ظرف ها که تمام شد

به طرف شکم پدر روانه شدیم و رویش پریدمو گفتم بابا بزن بریم رانندگی که ناگاه صدای

مامان را شنیدم

مامان:فاطیما مگه قرار نشد غذا پختنو یاد بگیری؟؟؟بدو بیا امروز تو باید غذا بپزی

من:                                                                    

ناچارا برای رسیدن به خواسته ی قلبی خود دوباره راهی اشپزخانه شدیم!!Confused.svg

با کمک فراوان مادر غذا را درست کردیم مامان میگفت:حالا این..حالا اون..حالا

 

اینو ...حالا اینو اضافه کن...حالا اینکارو کن..حالا نه نه الان وقت این

نیس ...حالا حالا حالا حالا همه دستا به بالا به این فاطمه خانوم بگویید که

ماشاالله!!!clapping.gif

 

غذا را هم پختیم و دوباره به سمت پدر حمله ور شدیم و در خواست خود را

بار دیگر مطرح کردیمyes2.gif

پدر جان گفتند بدو امادو شو تا بریم مامانتم میاد از اون ور بریم خونه ی داییSMirC-thumbsup.svg

من:اخ جووووووووووووووووووووووووووونمdance3.gif

بعله و اینطوری شد که همگی (شامل من و مامان و بابا)سوار بر ماشین

شدیم و به پیشنهاد پدر به جایی رفتیم که خلوت بود و فضای بازی بود برای رانندگیه من

 

وااااااااااااای که رانندگی چه فازی میدهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

وااااااااااای چه حالی داد وقتی برا اولین بار نشستم پشت رل شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

وااااااااااااای چه حالی داد وقتی گاز میدادم (هرچند تا یکمی زیاد میشد بابا

میگفت ترمززززززززززززز)

 

بابا سعی میکرد اموزشات لازم رو بهم بده (هر چند من زیاد تو کفش نبودم و حواسم به خودم بود و کیف میکردم)ولی خو بابا داشت نهایت سعیشو میکرد که به من بفهمونه

که کی کلاچ بگیریم و کی پامو بذارم  رو گاز و کی دنده عوض کنم (خداییش همه ی اینا تو یه

روز میشه؟؟)هیه!!laugh1.gif

 

خلاصه که داشتیم میرفتیم که سر یه پیچ ماشین زیر پام خاموش شد حالا بیا و درستش کنشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

بدبختی اینجا بود که تو اون جایی که روز روزش ماشین رد نمیشد اون موقع کلی ماشین پشت سر ما بود و داشت بوق بوق میزد

 

و من در نهایت ارامش و خونسردی داشتم میخندییدم...خلاصه که بابا گفت زودی پیاده

شم تا خودش بشینه

 

بعدشم که بابا گفت دیگه واسه امروز کافیه !!!!
رفتیم خونه ی دایی چند ساعتی اونجا بودیم....

 

بعدشم اومدیم خونه و من مراحل پایانی غذا مو به جای اوردم (البته من که

 

میگم یعنی منو مامان!!!و حتی بیشترشم ماامان!!اخه من وواقعا هیچی بلد

نبودم هیچییییییییییییییییییییییییییییی)Gnome-face-surprise.svg

 

اخ که چه غذایی شدااااااااااا..همین طوری مامانو بابا تعریف میکردنو منم ذوق

 

میکردم!!!


من نوشت:نمیدونم چرا سعی میکنم خودمو خوشحال جلوه بدم....همش

 

به خاطر مامانه وگرنه کی میدونه تو دل من چی میگذره؟؟girl_to_take_umbrage2.gif

فاطمه صورتی نوشت:نمیدونم ولی داره یه خبرای خوبی پیش

میاد........خدااااااااااااا

فاطمه خانومی نوشت:دیروز رفتم واسه بهترینم هدیه خریدم ناقابل بود

ازم قبول نکرد ..منم خیلی ناراحت شدم

خانومی نوشت:نمیدونم یکی یا داره بهم دروغ میگه یا راست..امیدوارم

دروغ باشه ..اگرم راست هست دعا کنید واسش

صورتی خانومی نوشت:امروز یه دعوای لفظی کردم(نتی چتی)

ای جونم :نیازمو دارم..هر چند واقعی نیست..اما همینی که دارمش واسم یه دنیاس

من نوشتم:من اشپزی و رانندگی رو خیلی دوس دارم شما چطور؟

واسه خدا نوشت:خدا جونم هنوز پیشمی؟؟؟؟؟؟؟اهنگ وبم واسه شما میخونه آیا ؟

| جمعه 27 خرداد1390 | 5:46 بعد از ظهر | ஜ فاطمه ஜ| |

Design By : Patoogh